تفریحی سرگرمی
 
تفریحی سرگرمی
welcome to raze_ashkar

با عرض سلامی دوباره.

باید بگم که واقعا شرمندم از بابت این غیبتم.این چند وقته فقط و فقط دارم تو وب داستان میذارم به خاطر اینکه  سرعت اینترنتم خیلی پایینه واسه همین قادر به آپ کردن بازی و برنامه نیستم.(البته فعلا)ولی پست های متنی و داستانی زیادی رو در وب قرار دادم که پیشنهاد میکنم که حتی 1دونش رو هم از دست ندید.

انشاا. . . تا چند وقت دیگه به قرار دادن لینک دانلود بازی،برنامه و . . . خواهم پرداخت.فعلا به دلیل سرعت اینترنت داستان و پست های متنی قرار میدم.

عید رو به همه عزیزان تبریک میگم و سال خوبی برای شما آرزو دارم

این پست ثابت است و پس از مدتی حذف خواهد شد.

به زودی فایل و بازی برای دانلود قرار خواهد گرفت.

لطفا با نظرات خود مارو یاری کنید.



           
جمعه 26 اسفند 1398(بازدید ), :: 1:36
حسین

سلام.

در اینجا میتونید موزیک آغازین و پایانی سریال قهوه تلخ که به تازگی مجموعه ی جدیدش یعنی مجموعه 26 منتشر شده رو دانلود کنید.این آهنگ خیلی زیباست و مثل سری های قبلی با صدای زیبای مهرانی مدیری میباشد.

پیشنهاد میکنم هرگز این موسیقی رو از دست ندید.

هر دو آهنگ در یه فایل زیپ به حجم 6 مگابایت قرار دارند.

دانلود



           
پنج شنبه 13 ارديبهشت 1391(بازدید )برچسب:قهوه, :: 23:57
حسین

ای عزب! ناقص! بدبخت! بی عرضه! بی مسئولیت! پاشو برو زن بگیر.
رفتم خواستگاری؛ دختر پرسید: « مدرک تحصیلی ات چیست »؟ گفتم:« دیپلم تمام »!
گفت:« بی سواد! امل! بی کلاس! ناقص العقل! بی شعور! پاشوبرو دانشگاه.

رفتم چهار سال دانشگاه لیسانس گرفتم ......
برگشتم؛ رفتم خواستگاری؛ پدر دختر پرسید:« خدمت رفته ای »؟ گفتم:« هنوز نه »؛
گفت:« مردنشده نامرد! بزدل! ترسو! سوسول! بچه ننه! پاشو برو سربازی ».

رفتم دو سال خدمت سربازی را انجام دادم.
برگشتم؛ رفتم خواستگاری؛ مادر دختر پرسید:« شغلت چیست »؟ گفتم: « فعلا کار گیر نیاوردم »؛
گفت:« بی کار! بی عار! انگل اجتماع! تن لش! علاف! پاشو برو سر کار ».

رفتم کار پیدا کنم؛ گفتند:« سابقه کار می خواهیم »؛
رفتم سابقه کار جور کنم؛ گفتند:« باید کار کرده باشی تا سابقه کار بدهیم ».
دوباره رفتم کار کنم؛ گفتند: « باید سابقه کار داشته باشی تا کار بدهیم».
برگشتم؛ رفتم خواستگاری؛ گفتم: « رفتم کار کنم گفتند سابقه کار، رفتم سابقه کار جور کنم گفتند باید کار کرده باشی ».
گفتند:« برو جایی که سابقه کار نخواهد ».
رفتم جایی که سابقه کار نخواستند. گفتند:« باید متاهل باشی ».
برگشتم؛ رفتم خواستگاری؛ گفتم:« رفتم جایی که سابقه کار نخواستند گفتند باید متاهل باشی ».
گفتند:« باید کار داشته باشی تا بگذاریم متاهل شوی ».
رفتم؛ گفتم:«باید کار داشته باشم تا متاهل بشوم».
گفتند:« باید متاهل باشی تا به تو کار بدهیم ».

برگشتم؛ رفتم نیم کیلو تخمه خریدم دوباره دراز کشیدم جلوی تلویزیون و فوتبال نگاه کردم!

منبع



           
دو شنبه 29 اسفند 1390(بازدید ), :: 1:59
حسین

 شيريني تنها مزه‌اي است كه جنين در رحم مادر هم مي‌فهمد.

آيا مي‌دانيد زنبور عسل 5 چشم دارد كه 2 تا اصلي در بغل سر و 3 تا بر روي سر قرار دارد.

آيا مي‌دانيد 20 درصد آب شيرين جهان ميان آمريكا و كانادا قرار دارد.

آيا مي‌دانيد بهترين شكارچي در خشكي خرس قطبي است.

آيا مي‌دانيد خرس قطبي هنگامي كه روي دو پا مي‌ايستد حدود 3 متر است.

آيا مي‌دانيد در بين انواع خرس، خرس پاندا بزرگ‌ترين جمجمه را دارد.

آيا مي‌دانيد خرس با تمام سنگيني خود مي‌تواند با سرعت 50 كيلومتر در ساعت بدود.

آيا مي‌دانيد حس بويايي خرس تقريباً 100 برابر قوي‌تر از انسان است.

آيا مي‌دانيد كوه‌هاي آلپ در سال حدود يك سانتيمتر بلند مي‌شوند.

آيا مي‌دانيد بيماري قند اولين عامل كوري در مردم جهان است.

آيا مي‌دانيد گرده گل هرگز فاسد نمي‌شود.

آيا مي‌دانيد دانشمندان دريافته‌اند كه مورچه همچون انسان صبح‌ها خميازه مي‌كشد.

آيا مي‌دانيد ويروس عامل آنفلوآنزا بيش از 200 نوع دارد.

آيا مي‌دانيد هيتلر از مكان‌هاي بسته بسيار وحشت داشت.

آيا مي‌دانيد فنلاند از 179 هزار و 585 جزيره تشكيل شده است.

يا مي‌دانيد زنبور از بوي عرق بدش مي‌آيد و به كسي كه بدنش بو دهد يا عطرزده باشد حمله مي‌كند.

آيا مي‌دانيد رنگ سفيد براي زنبور عسل آرامش دهنده و رنگ قهوه‌اي ناراحت كننده‌ است.

آيا مي‌دانيد بدن زنبورداران مي‌تواند بيش از 100 نيش زنبور عسل را تحمل كند.

آيا مي‌دانيد زنبور بي‌نظمي را دوست ندارد، اگر جلوي كندوي آن‌ها بايستيد به شما حمله خواهند كرد.

آيا مي‌دانيد سختي آب مشابه سختي بتن است.

آيا مي‌دانيد رعد و برقي به طول 6 و 1كيلومتر داراي برق كافي براي روشن كردن 1 ميليون لامپ است.

آيا مي‌دانيد هنگام صحبت براي بيان هر كلمه 72 ماهيچه به كار گرفته مي‌شود.

منبع



           
دو شنبه 29 اسفند 1390(بازدید ), :: 1:7
حسین

انسانها زمانی ناامید میشوند که چیزی به موفقیت آنها باقی نمانده!

منبع



           
شنبه 20 اسفند 1390(بازدید ), :: 1:33
حسین

کلاه فروشی روزی از جنگلی می گذشت. تصمیم گرفت زیر درخت مدتی استراحت کند.
لذا کلاه ها را کنار گذاشت و خوابید. وقتی بیدار شد متوجه شد که کلاه ها نیست .
بالای سرش را نگاه کرد . تعدادی میمون را دید که کلاه ها را برداشته اند.

فکر کرد که چگونه کلاه ها را پس بگیرد. در حال فکر کردن سرش را خاراند و دید که میمون ها همین کار را کردند.
او کلاه را ازسرش برداشت و دید که میمون ها هم از او تقلید کردند. 
به فکرش رسید... که کلاه خود را روی زمین پرت کند. لذا این کار را کرد. 
میمونها هم کلاهها را بطرف زمین پرت کردند. او همه کلاه ها را جمع کرد و روانه شهر شد.
سالهای بعد نوه او هم کلاه فروش شد. پدر بزرگ این داستان را برای نوه اش تعریف کرد و تاکید کرد
که اگر چنین وضعی برایش پیش آمد چگونه برخورد کند. 
یک روز که او از همان جنگل گذشت در زیر درختی استراحت کرد و همان قضیه برایش اتفاق افتاد.
او شروع به خاراندن سرش کرد. میمون ها هم همان کار را کردند. 
او کلاهش را برداشت,میمون ها هم این کار را کردند. نهایتا کلاهش را بر روی زمین انداخت. ولی میمون ها این کار را نکردند.
یکی از میمون ها از درخت پایین آمد و کلاه را از روی زمین برداشت و در گوشی محکمی به او زد و گفت : 
فکر می کنی فقط تو پدر بزرگ داری.

منبع



           
چهار شنبه 17 اسفند 1390(بازدید ), :: 22:38
حسین

چند دوست قديمی که همگی ٤٠ سال سن داشتند می‌خواستند شام را با همديگر صرف کنند و پس از بررسی رستوران‌های مختلف سرانجام باهم توافق کردند که به رستوران چشم‌انداز بروند زيرا خدمتکاران خوشگلی دارد.


١٠ سال بعد که همگی ٥٠ ساله شده بودند دوباره تصميم گرفتند که شام را با همديگر صرف کنند. و پس از بررسی رستوران‌های مختلف، سرانجام توافق کردند که به رستوران چشم‌انداز بروند زيرا غذای خيلی خوبی دارد.


١٠ سال بعد در سن ٦٠ سالگی، دوباره تصميم به صرف شام با همديگر گرفتند و سرانجام توافق کردند که به رستوران چشم‌انداز بروند زيرا محيط آرام و بی‌ سر و صدايی دارد. 


١٠ سال بعد در سن ٧٠ سالگی، دوباره تصميم گرفتند که شام را با هم بخورند و سرانجام پس از بررسی رستوران‌های مختلف تصميم گرفتند که به رستوران چشم‌انداز بروند زيرا هم آسانسور دارد و هم راه مخصوص برای حرکت صندلی چرخدار.


و بالاخره ١٠ سال بعد که همگی ٨٠ ساله شده بودند يکبار ديگر تصميم گرفتند که شام را با همديگر صرف کنند و پس از بررسی رستوران‌های مختلف سرانجام توافق کردند که به رستوران چشم‌انداز بروند زيرا تا به حال آنجا نرفته‌اند.

منبع



           
جمعه 5 اسفند 1390(بازدید ), :: 21:50
حسین

مردی مقابل گل فروشی ایستاد. او می‌خواست دسته گلی برای مادرش که در شهر دیگری بود سفارش دهد تا برایش پست شود.

وقتی از گل فروشی خارج شد٬ دختری را دید که در کنار درب نشسته بود و گریه می‌کرد. مرد نزدیک دختر رفت و از او پرسید : دختر خوب چرا گریه می‌کنی؟

دختر گفت: می‌خواستم برای مادرم یک شاخه گل بخرم ولی پولم کم است. مرد لبخندی زد و گفت: با من بیا٬ من برای تو یک دسته گل خیلی قشنگ می‌خرم تا آن را به مادرت بدهی.

وقتی از گل فروشی خارج می‌شدند دختر در حالی که دسته گل را در دستش گرفته بود لبخندی حاکی از خوشحالی و رضایت بر لب داشت. مرد به دختر گفت: می‌خواهی تو را برسانم؟ دختر گفت: نه، تا قبر مادرم راهی نیست!

مرد دیگرنمی‌توانست چیزی بگوید٬ بغض گلویش را گرفت و دلش شکست. طاقت نیاورد٬ به گل فروشی برگشت٬ دسته گل را پس گرفت و ۲۰۰ کیلومتر رانندگی کرد تا خودش آن را به دست مادرش هدیه بدهد!

شکسپیر می‌گوید: به جای تاج گل بزرگی که پس از مرگم برای تابوتم می‌آوری، شاخه ای از آن را همین امروز بیاور

منبع



           
چهار شنبه 3 اسفند 1390(بازدید )برچسب:مادر, :: 23:42
حسین

حتما به منبع این داستانا یه سری بزنید واقعا داستانهای جالبی داره.من سعی میکنم که بیشتر داستانهاش رو تو وبلاگم بذارم که بیشتر ازشون استفاده بشه.راستی به خاطر این غیبت چند روزه هم شرمندم.

هیزم شکنی مشغول قطع کردن یه شاخه درخت بالای رودخونه بود، تبرش افتاد تو رودخونه.

وقتی در حال گریه کردن بود، یه فرشته اومد و ازش پرسید: چرا گریه می کنی؟ 

هیزم شکن گفت: تبرم توی رودخونه افتاده. 

فرشته رفت و با یه تبر طلایی برگشت و از هیزم شکن پرسید:"آیا این تبر توست؟" 



هیزم شکن جواب داد: "نه" 
فرشته دوباره به زیر آب رفت و این بار با یه تبر نقره ای برگشت و پرسید: آیا این تبر توست؟ 
دوباره، هیزم شکن جواب داد: "نه". 
فرشته باز هم به زیر آب رفت و این بار با یه تبر آهنی برگشت و پرسید: آیا این تبر توست؟
جواب داد: آره. 
فرشته از صداقت مرد خوشحال شد و هر سه تبر را به اوداد و هیزم شکن خوشحال روانه خونه شد. 
روزی دیگر هیزم شکن وقتی داشت با زنش کنار رودخونه راه می رفت زنش افتاد توی همان رودخانه. هیزم شکن داشت گریه می کرد که فرشته باز هم اومد و پرسید که چرا گریه می کنی؟ اوه فرشته، زنم افتاده توی آب. 
فرشته رفت زیر آب و با جنیفر لوپز برگشت و پرسید: زنت اینه؟ هیزم شکن فریاد زد: آره!
فرشته عصبانی شد. " تو تقلب کردی، این نامردیه " 
هیزم شکن جواب داد : اوه، فرشته من منو ببخش. سوء تفاهم شده. می دونی، اگه به جنیفر لوپز "نه" می گفتم تو می رفتی و با کاترین زتاجونز می اومدی.و باز هم اگه به کاترین زتاجونز "نه" میگفتم، تو می رفتی و با زن خودم می اومدی و من هم می گفتم آره. اونوقت تو هر سه تا رو به من می دادی. اما فرشته، من یه آدم فقیرم و توانایی نگهداری سه تا زن رو ندارم، و به همین دلیل بود که این بار گفتم آره. 

نکته اخلاقی: 
هر وقت مردی دروغ میگه به خاطر یه دلیل شرافتمندانه و مفیده

منبع



           
چهار شنبه 3 اسفند 1390(بازدید )برچسب:دروغ،علت،مردان, :: 23:35
حسین

یک پسر تگزاسی برای پیدا کردن کار از خانه به راه افتاده و به یکی از این فروشگاهای بزرگ که همه چیز میفروشند (Everything under a roof) در ایالت کالیفرنیا میرود .

مدیر فروشگاه به او میگوید : یک روز فرصت داری تا به طور آزمایشی کار کرده و در پایان روز با توجه به نتیجه کار در مورد استخدام تو تصمیم میگیریم .

در پایان اولین روز کاری مدیر به سراغ پسر رفت و از او پرسید که چند مشتری داشته است ؟

پسر پاسخ داد که یک مشتری .

مدیر با تعجب گفت: تنها یک مشتری ...؟!!!

بی تجربه ترین متقاضیان در اینجا حدقل 10 تا 20 فروش در روز دارند .

حالا مبلغ فروشت چقدر بوده است ؟

پسر گفت: 134,999.50 دلار ....

مدیر تقریبا فریاد کشید : 134,999.50 دلار .....؟!!!!

مگه چی فروختی ؟

پسر گفت : اول یک قلاب ماهیگیری کوچک فروختم، بعد یک قلاب ماهیگیری بزرگ، بعد یک چوب ماهیگیری گرافیت به همراه یک چرخ ماهیگیری 4 بلبرینگه. یعد پرسیدم کجا میرید ماهیگیری ؟ گفت : خلیج پشتی .

من هم گفتم پس به قایق هم احتیاج دارید و یک قایق توربوی دو موتوره به او فروختم.

بعد پرسیدم ماشینتان چیست و آیا میتواند این قایق را بکشد؟ که گفت هوندا سیویک .

پس منهم یک بلیزی 4WD  به او پیشنهاد دادم که او هم خرید .

مدیر با تعجب پرسید : او آمده بود که یک قلاب ماهیگیری بخرد و تو به او قایق و بلیزر فروختی ؟

 

پسر به آرامی گفت :

نه ، او آمده بود یک بسته قرص سردرد بخرد که من گفتم : بیا برای آخر هفته ات یک برنامه ماهیگیری ترتیب بدهیم، شاید سردردت بهتر شد

منبع



           
چهار شنبه 3 اسفند 1390(بازدید )برچسب:حکایت،فروشنده،واقعی, :: 23:27
حسین

دانلود بازی جذاب speed way برای موبایل.فرمتاین بازی sis هست.

برای دانلود به ادامه مطلب مراجعه بفرمایید

 

 



ادامه این مطلب ...


           
شنبه 22 بهمن 1390(بازدید ), :: 1:43
حسین

در اینجا 10تا بازی جالب  و فکری که بصورت فلش هستن رو برای شما  آماده کردم.

میتونید در ادامه مطلب این بازیها را دانلود بفرمایید



ادامه این مطلب ...


           
پنج شنبه 20 بهمن 1390(بازدید ), :: 18:52
حسین

این برنامه رو استثنا گذاشتم تو وب تا دوستانی که گوشی هاشون سیمبین سری60 ورژن 3 هست بتونن به راحتی فایلهاشون رو مدیریت کنن.

برای دانلود به ادامه مطلب مراجعه بفرمایید.



ادامه این مطلب ...


           
چهار شنبه 19 بهمن 1390(بازدید ), :: 23:26
حسین

خوب اینم از چندتا اس ام اس لطیفه خدمت شما.

عاقد:آیا بنده وکیلم شما را با مهریه14 عدد کارت سوخت و 1000لیتر بنزین به عقد آقای داماد در بیاورم؟

همه داد میزنن:عروس رفته گاز سوز بشه!!!


به یه بنده خدایی میگن سخت ترین کار دنیا چیه؟؟میگه نمک تو نمکدان ریختن.میگن چرا؟

میگه:آخه سوراخش خیلی ریزه!!


بقیه sms هارا در ادامه مطلب مشاهده بفرمایید.



ادامه این مطلب ...


           
چهار شنبه 19 بهمن 1390(بازدید )برچسب:sms, :: 12:41
حسین

این مطالب آیا میدانید برای من خیلی جالب هستن.

- آيا ميدانستيد که مساحت درياچه اروميه شش هزار کليومتر مربع و عميق ترين جای آن چهارده متر ميباشد

- آيا ميدانستيد نعناع سسکه و تنگي نفس را شفا ميدهد .

- ايا ميدانستيد كه  در حدود يك سوم سرطانهايي كه در نهايت منجر به مرگ مي‌شوند با آنچه كه مي‌خوريم در ارتباط هستند.

- ايا ميدانستيد كه  بيش از 200 نوع ويروس شناخته شده است كه به دستگاه تنفسي فوقاني اثر گذاشته و باعث سرماخوردگي مي‌شوند.



ادامه این مطلب ...


           
سه شنبه 18 بهمن 1390(بازدید )برچسب:آیا, :: 17:17
حسین

 

ارزش دوست خوب!

 

 

 


يكي از روزهاي سال اول دبيرستان بود. من از مدرسه به خانه بر مي گشتم كه يكي از بچه هاي كلاس را ديدم. اسمش مارك بود و انگار همه‌ي كتابهايش را با خود به خانه مي برد


 

 

با خودم گفتم: 'كي اين همه كتاب رو آخر هفته به خانه مي بره. حتما ً اين پسر خيلي بي حالي است!'

 

 

من براي آخر هفته ام برنامه‌ ريزي كرده بودم (مسابقه‌ي فوتبال با بچه ها، مهماني خانه‌ي يكي از همكلاسي ها) بنابراين شانه هايم را بالا انداختم و به راهم ادامه دادم.


 

 

همينطور كه مي رفتم،‌ تعدادي از بچه ها رو ديدم كه به طرف او دويدند و او را به زمين انداختند. كتابهاش پخش شد و خودش هم روي خاكها افتاد.


 

 

عينكش افتاد و من ديدم چند متر اونطرفتر، ‌روي چمنها پرت شد. سرش را كه بالا آورد، در چشماش يه غم خيلي بزرگ ديدم. بي اختيار قلبم به طرفش كشيده شد و بطرفش دويدم. در حاليكه به دنبال عينكش مي گشت، ‌يه قطره درشت اشك در چشمهاش ديدم.


 

 

همينطور كه عينكش را به دستش مي‌دادم، گفتم: ' اين بچه ها يه مشت آشغالن!'


 

 

او به من نگاهي كرد و گفت: ' هي ، متشكرم!' و لبخند بزرگي صورتش را پوشاند. از آن لبخندهايي كه سرشار از سپاسگزاري قلبي بود.


 

 

من كمكش كردم كه بلند شود و ازش پرسيدم كجا زندگي مي كنه؟ معلوم شد كه او هم نزديك خانه‌ي ما زندگي مي كند. ازش پرسيدم پس چطور من تو را نديده بودم؟


 

 

او گفت كه قبلا به يك مدرسه‌ي خصوصي مي رفته و اين براي من خيلي جالب بود. پيش از اين با چنين كسي آشنا نشده بودم... ما تا خانه پياده قدم زديم و من بعضي از كتابهايش را برايش آوردم.


 

 

او واقعا پسر جالبي از آب درآمد. من ازش پرسيدم آيا دوست دارد با من و دوستانم فوتبال بازي كند؟ و او جواب مثبت داد.


 

 

ما تمام اخر هفته را با هم گذرانديم و هر چه بيشتر مارك را مي شناختم، بيشتر از او خوشم مي‌آمد. دوستانم هم چنين احساسي داشتند.


 

 

صبح دوشنبه رسيد و من دوباره مارك را با حجم انبوهي از كتابها ديدم. به او گفتم:' پسر تو واقعا بعد از مدت كوتاهي عضلات قوي پيدا مي كني،‌با اين همه كتابي كه با خودت اين طرف و آن طرف مي بري!' مارك خنديد و نصف كتابها را در دستان من گذاشت..


 

 

در چهار سال بعد، من و مارك بهترين دوستان هم بوديم. وقتي به سال آخر دبيرستان رسيديم، هر دو به فكر دانشكده افتاديم. مارك تصميم داشت به جورج تاون برود و من به دوك.


 

 

من مي دانستم كه هميشه دوستان خوبي باقي خواهيم ماند. مهم نيست كيلومترها فاصله بين ما باشد.


 

 

او تصميم داشت دكتر شود و من قصد داشتم به دنبال خريد و فروش لوازم فوتبال بروم.


 

 

مارك كسي بود كه قرار بود براي جشن فارغ التحصيلي صحبت كند. من خوشحال بودم كه مجبور نيستم در آن روز روبروي همه صحبت كنم.


 

 

من مارك را ديدم.. او عالي به نظر مي رسيد و از جمله كساني به شمار مي آمد كه توانسته اند خود را در دوران دبيرستان پيدا كنند.


 

 

حتي عينك زدنش هم به او مي آمد. همه‌ي دخترها دوستش داشتند. پسر، گاهي من بهش حسودي مي كردم!


 

 

امروز يكي از اون روزها بود. من ميديم كه براي سخنراني اش كمي عصبي است.. بنابراين دست محكمي به پشتش زدم و گفتم: ' هي مرد بزرگ! تو عالي خواهي بود!'


 

 

او با يكي از اون نگاه هايش به من نگاه كرد( همون نگاه سپاسگزار واقعي) و لبخند زد: ' مرسي'.


 

 

گلويش را صاف كرد و صحبتش را اينطوري شروع كرد: ' فارغ التحصيلي زمان سپاس از كساني است كه به شما كمك كرده اند اين سالهاي سخت را بگذرانيد. والدين شما، معلمانتان، خواهر برادرهايتان شايد يك مربي ورزش.... اما مهمتر از همه، دوستانتان....


 

 

من اينجا هستم تا به همه ي شما بگويم دوست كسي بودن، بهترين هديه اي است كه شما مي توانيد به كسي بدهيد. من مي خواهم براي شما داستاني را تعريف كنم.'


 

 

من به دوستم با ناباوري نگاه مي كردم، در حاليكه او داستان اولين روز آشناييمان را تعريف مي كرد. به آرامي گفت كه در آن تعطيلات آخر هفته قصد داشته خودش را بكشد. او گفت كه چگونه كمد مدرسه اش را خالي كرده تا مادرش بعدا ً وسايل او را به خانه نياورد.


 

 

مارك نگاه سختي به من كرد و لبخند كوچكي بر لبانش ظاهر شد.


 

 

او ادامه داد: 'خوشبختانه، من نجات پيدا كردم. دوستم مرا از انجام اين كار غير قابل بحث، باز داشت.


 

 

من به همهمه‌ اي كه در بين جمعيت پراكنده شد گوش مي دادم، در حاليكه اين پسر خوش قيافه و مشهور مدرسه به ما درباره‌ي سست ترين لحظه هاي زندگيش توضيح مي داد.


 

 

پدر و مادرش را ديدم كه به من نگاه مي كردند و لبخند مي زدند. همان لبخند پر از سپاس.


من تا آن لحظه عمق اين لبخند را درك نكرده بودم.

 

هرگز تاثير رفتارهاي خود را دست كم نگيريد. با يك رفتار كوچك، شما مي توانيد زندگي يك نفر را دگرگون نماييد: براي بهتر شدن يا بدتر شدن.

خداوند ما را در مسير زندگي يكديگر قرار مي دهد تا به شكلهاي گوناگون بر هم اثر بگذاريم.

دنبال خدا، در وجود ديگران بگرديم.

 

حالا شما دو راه براي انتخاب داريد:

1) اين نوشته را به دوستانتان نشان دهيد،

2) يا آن را پاك كنيد گويي دلتان آن را لمس نكرده است..

همانطور كه مي بينيد، من راه اول را انتخاب كردم.

 

' دوستان،‌ فرشته هايي هستند كه شما را بر روي پاهايتان بلند ميكنند، زماني كه بالهاي شما به سختي به ياد مي‌آورند چگونه پرواز كنند.'

 

هيچ آغاز و پاياني وجود ندارد....

ديروز،‌ به تاريخ پيوسته،

فردا ، رازي است ناگشوده،

                                                                                    اما امروز يك هديه است

 



           
سه شنبه 18 بهمن 1390(بازدید )برچسب:دوست, :: 14:48
حسین

 

سنگتراش
روزی سنگتراشی که از کار خود ناراضی بود و احساس حقارت میکرد .از نزدیکی خانه بازرگانی رد می شد.
در باز بود و خانه مجلل . باغ و نوکران بازرگان را دید و به حال خود غبطه خورد و با خود گفت : این بازرگان چقدر قدرتمند است . و آرزو کرد که مانند بازرگان باشد.

در یک لحظه . او تبدیل به بازرگانی با جاه و جلال شد. تا مدت ها فکر می کرد که از همه قدرتمند تر است . تا این که یک روز حاکم شهر از آنجا عبور کرد . او دید که همه مردم به حاکم احترام می گذارند حتی بازرگانان . مرد با خودش فکر کرد : کاش من هم یک حاکم بودم . آن وقت از همه قوی تر می شدم .درهمان لحظه . او تبدیل  به حاکم  مقتدر شهر شد. در حالی که روی تخت روانی نشسته بود . مردم همه به او تعظیم می کردند. احساس کرد که نور خورشید او را می آزارد و با خودش فکر کرد که خورشید چقدر قدرتمند است. او آرزو کرد که خورشید با شد. و تبدیل  به خورشید شد.و با تمام نیرو سعی کرد که به زمین بتابد و آن را گرم کند. پس از مدتی ابری بزرگ و سیاه امد و جلوی تابش او را گرفت . پس با خود اندیشید که نیروی ابر از خورشید بیشتر است . و تبدیل به ابری بزرگ شد . کمی نگذشته بود که بادی آمد و او را به این طرف و آن طرف هل داد . این بار آرزو کرد که باد شود و تبدیل  به باد شد. ولی وقتی به نزدیکی صخره سنگی رسید. دیگر قدرت تکان دادن صخره را نداشت. با خود گفت که قوی ترین چیز در دنیا . صخره سنگی است و تبدیل به سنگی بزرگ و عظیم شد. همان طور که با غرور ایستاده بود . ناگهان صدایی شنید و احساس کرد که دارد خرد می شود. نگاهی به پائین انداخت و سنگتراشی را دید که با چکش و قلم به جان او افتاده است

 



           
سه شنبه 18 بهمن 1390(بازدید )برچسب:سنگتراش, :: 14:44
حسین

برای محض تنوع داستانهایی رو که در وبلاگ قرار میدم دیگه ادامشون رو توی ادامه مطلب نمیذارم و تمام متن داستان تو همون صفحه ی اول قرار میگیره.

با نظراتتون مارو درجهت داشتن وبلاگی ارزشمند یاری کنید.

با تشکر



           
سه شنبه 18 بهمن 1390(بازدید ), :: 14:32
حسین

در این چند مدت اخیر کنسول دستی psp دیگه زیاد خریدار پیدا کرده و استفاده میشه که هم میشه باهاش بازیهایی واقعا زیبا با گرافیکی بالا بازی کرد و تعدادی از مدلهاش هم دارای دوربین هستن که میشه باهاش عکس برداری کرد.خلاصه کنم البته میدونم که اکثر شما عزیزان با این کنسول آشنایی دارید در اینجا تعدادی تصاویر پس زمینه این کنسول رو برای شما عزیزان آماده کردم که میتونید با حجم کم دانلودشون کنید.برای دانلود این تصاویر به ادامه مطلب مراجعه بفرمایید.



ادامه این مطلب ...


           
سه شنبه 18 بهمن 1390(بازدید )برچسب:wallpaper،کنسول،psp, :: 13:50
حسین

این برنامه جالبه و میتونیدزمان ارسال sms خودتون رو برای برنامه تعریف کنید تا برنامه به صورت خودکار در زمان تعیین شده sms رو برای فرد مورد نظر ارسال کنه.

برنامه هم فرمتش جاواست

پسورد تمامی فایلها آدرس وبلاگ میباشد.

www.raze_ashkar.loxblog.com



ادامه این مطلب ...


           
سه شنبه 17 بهمن 1390(بازدید ), :: 23:48
حسین

صفحه قبل 1 2 صفحه بعد

درباره وبلاگم


به وبلاگم خیلی خوش اومدید. لطفا اگه مطلبی رو که گذاشتم پسندیدید یه نظری واس ما هم بذارید.برای تبادل لینک هم لطفا طبق گفته ی سیستم تبادل لینک عمل کنید و از گذاشتن نظراتی از قبیل من رو با نام فلان لینک کن بپرهیزید.از موزیک وبلاگ هم لذت ببرید. امیدوارم تا زمانی که تو وبلاگم به سرمیبرید راضی باشید و همیشه خندون. با آرزوی موفقیت برای شما. یه آرزوی موفقیت هم واس ما بکن.
نويسنده و مدیریت
پیوندهای روزانه
پيوندها

تبادل لینک هوشمند
برای تبادل لینک  ابتدا ما را با عنوان سرگرمی تفریحی و آدرس raze_ashkar.LXB.ir لینک نمایید سپس مشخصات لینک خود را در زیر نوشته . در صورت وجود لینک ما در سایت شما لینکتان به طور خودکار در وبلاگ ما قرار میگیرد.







نظر شما در مورد موسیقی وبلاگم چیه؟؟

آمار وبلاگ:  

بازدید امروز : 13
بازدید دیروز : 92
بازدید هفته : 124
بازدید ماه : 291
بازدید کل : 2103
تعداد مطالب : 25
تعداد نظرات : 7
تعداد آنلاین : 3

Alternative content